!-.-.-Design By : pichak.net-.-.->
دختر عموم اومده خونمون.. هشت سالشه . جعبه انگشتر منو برداشته و میگه من میدونم چطور ازدواج میکنن میگم چطور ؟ و گفت که از بچگی باهم دوست میشن و بعد باهم ازدواج میکنن و دو زانو نشسته و جعبه انگشتر رو پشتش گذاشته و بعد آورد جلوی من بازش کرد و میگه که این طوری...
گفتم کجا دیدی این طوری میکنن گفت که تو تلوزیون و بعد اومد در گوشم گفت که همدیگه رو بوس هم میکننو بعضی چیزای دیگه که زبونم قاصره از گفتن اونها شاید که ظاهر خنده داری داشته باشه ولی به فکر میبره به
برچسب: نویسنده: نگار کوشکی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:55
!-.-.-Design By : pichak.net-.-.->
نشسته بودم روی پله های حیاط و باد عصرگاه پاییزی کلمات ذهنم رو مثل برگی که کنده شده از درخت به همه جا می برد و در نهایت ختم میکرد به یه واژه ! به "تقدیر" به کلمه ای که انگار عهد بسته بود از یک مصرع بیفته به جانم من چه قدر در اون نقش داشتم؟
مسجد که بودیم وقتی در هم همه صدای مداحی و شیون زنان به اطرافم نگاه میکردم ؛ انگار که تقدیر همه آدما برام قصه شد و همه اینا از چشمای پیرزنی شروع کار شد که دیگه رمق نداشت! در عالم خیال خودم رفتم به هنگام تولدش به بچگی به ج
برچسب: نویسنده: نگار کوشکی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:55
!-.-.-Design By : pichak.net-.-.->
صورت صاف و سفید مثل ماه در وسط سیاهی چشم های درشت و سیاه که با ریمیل مژه هاش رو به بالا داده بود .. با بینی کوچک و فندقی و لب قلوه ای و هلویی .. رو به بالا نگاه میکرد ! تو خوابگاه و دانشگاه دیده بودمش .. عکسش هزار درجه خوشگل تر از خودش برای پروفایل گذاشته بود.. دلم گرفت. اون یدونه دخترمحجبه بود با مدل روسری لبانی. اون چادر سرش کرده بود
کاش چادر سر کردن هم یک آزمون داشت...
برچسب: نویسنده: نگار کوشکی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:55
!-.-.-Design By : pichak.net-.-.->
پسر همسایه دو روزه که میاد پیشم برای ریاضی .. هر چند که در خودم توانایی تدریس نمی دیدم اما خب قبول کردم برای کسب تجربه ! کلاس اول میره و شاید میشه گفت که سال اول تدریس برای کلاس اول یکی از تنش های هر دانشجو معلمیه ..
دیروز خودم هم نمیتونستم باهاش راحت باشم و هم اون از من و هم من از اون خجالت میکشیدم طوری که بیست دقیقه ای نذاشت مامانش بره اما در روز جاری خودش اومد :)باهم ارتباط گرفته بودیم و من حس میکردم که تسلط بیشتری نسبت به دیروز دارم و البته وجود دخت
برچسب: نویسنده: نگار کوشکی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:55

تجربه وبلاگ نویسی من اینو بهم ثابت کرده تا زمانی که هدف و مقصد و سبک و راهت مشخص نباشه ؛ دچار سردرگمی و پریشانی میشی و نمیدونی با خودت چند چندی و کدوم کار رو باید کنی و کدوم راه رو با پشتکار بری ! اینو هنگامی فهمیدم که بین دو وبلاگم برای ثبت مطلبی موندم و وقتی که مبحثات مطالبم به هم شبیه نبودن و از هدف وبلاگ دور شدن.. تا بیای راه های مختلف رو امتحان کنی می بینی که زدی خراب کردی! آره تناقض ها آفت زندگی انسانه ..
برچسب: نویسنده: نگار کوشکی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:55
!-.-.-Design By : pichak.net-.-.->
آسمان تنها شاهد این قصه است
و کلاغ هایی که عهده دار پخش این خبر در خش خش قدم های بی انتها به گوش من هم رسید که پاییز به گوش کوه گفت عاشق است...عاشق بوسه های ریز باران عاشق بوی ذغال و چای تازه دم کرده عاشق ریسه های زرد درختان عاشق غروب و آواز خوش برگ هاست ...عاشق تماشای تمام شیدایی ها آرزوهای محال نگاه های گرم و عاشق تمام دلتنگی هاست ..آسمان از اشتیاق غرید کوه اشک چشمش را به دست جوی سپردباد به محبت نوازش کرد سر پاییز دا و خدا این عشق را نقاشی کشیدو برای تم
برچسب: نویسنده: نگار کوشکی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:55